رفتنی اند

 

دل قوی دار که این قوم دغا رفتنی اند

بی خدایند ولیکن به خدا رفتنی اند

ما از این سلسلۀ جور بسی داشته ایم

این یکی هم چو دگر سلسله ها رفتنی اند

گرچه این قوم به تاریخ ستم نادره اند

با همه  زور و زر و رنگ و ریا رفتنی اند

ریشه پوسیده درختانی  و آفت زده ای

با کمی جهد و فشار ای رفقا ،رفتنی اند

یکدلی باید و از منفعت خویش گذشت

وطن و خلق چو شد  مقصد  ما ، رفتنی اند

بشتابید که فرصت به درازا نکشد

ورنه خندند به ما کاین شعرا رفتنی اند

شب سرخ و  روز سیاه

 سرخ است آسمانِ  شَبَت

از رنگ خون ما

وز آنِ روزهایت ،سیاه

چون رنگ خون تو

ای قدرت پلید غیر خدایی به نام او

اوئی که هیچ نمی دانم

ار شرم  این دروغ،

خود ، در کدام گوشه

به پنهان نشسته است

تا این جناب معظم،

با یک وقاحت بی حد،

یا کینه ای که

جمع کینۀ اشرار است

از تمامی تاریخ،

در بوق او دمیده و

ما را گروه گروه

در آتش خباثت خود

به سوختن یا ساختن

روانه کند هر روز

دم به دم .

******

شمشیر های ما همه

زنگار بسته است

از ترس و از طمع .

اوخ چه ناخلفانی هستیم

شرمنده پیش مردمِ پیش از خود

در انتظار منجی رویائی

آیا خیال ، منجی ما خواهد شد؟